تبلیغات
افسانه جومونگ - خلاصه قسمت بیست و یکم سریال افسانه جومونگ

افسانه جومونگ

عكس های سوسانو در افسانه جومونگ عكسهای خشكل سوسانو در افسانه جومونگ عكسهای سریال افسانه جومونگ سانسور های افسانه جومونگ خلاصه قس



http://www.img98.com/images/3i3jnm09kvnhdm06c7.gif
http://www.img98.com/images/qcx7yi1d77poep3ht50i.gif
http://www.img98.com/images/5qf4xpttsfozpwvjkyh.gif


ویی که به جومانگ میگه اینا حرفی که زدم رو باور میکنن ؟جومانگ میگه پو که خنگه اره ولی دائه سو به این راحتی باور نمیکنه


دائه سو دوباره کارگر رو احظار میکنه و ازش میپرسه تو کارگاه چه خبره ؟ اونم میگه موپال مو یه چیزی کشف کرده ولی به ما ها نشون نمیده


توی خونه یون تابال اون سه تا و جومانگ به ریش دائه سومیخندن که ماری میگه ما اولش واسه پست و مقام باهات بودیم اما حالا که دیدیم مردی ، تا اخرش باهاتیم

ویی که به جومانگ میگه اینا حرفی که زدم رو باور میکنن ؟جومانگ میگه پو که خنگه اره ولی دائه سو به این راحتی باور نمیکنه


دائه سو دوباره کارگر رو احظار میکنه و ازش میپرسه تو کارگاه چه خبره ؟ اونم میگه موپال مو یه چیزی کشف کرده ولی به ما ها نشون نمیده


توی خونه یون تابال اون سه تا و جومانگ به ریش دائه سومیخندن که ماری میگه ما اولش واسه پست و مقام باهات بودیم اما حالا که دیدیم مردی ، تا اخرش باهاتیم


جومانگ به بویونگ میگه یه خونه درویشانه واست جور کردیم تو برو اونجا ،دختره میگه من میخوام به تو خدمت کنم جومانگ میگه نمیشه اگه نزدیک من باشی بازم اذیتت میکنن،


اویی بویونگ رو میبره اما دسیتار دوچی تعقیبش میکنه و خونه رو یاد میگیره



سو میگه تصمیم گرفتم با دائه سو ازدواج نکنم، و از اتاق میره بیرون


عمه به یون میگه میدونی چه افتضاحی میشه وقتی شاهزاده بفهمه؟؟

شاه همه خانواده اش رو احظار میکنه، برق از کله پو میپره و به داداشش میکه بیا که بدبخت شدیم حتما جومانگ جریان شمشیر نشکن رو گفته و مسابقه تموم شد


ملکه هم کپ میکنه

همه میان دور میز میشن ، چه نشستنی، قوم عجوج یه ور قوم مجوج هم یه ور


چشم غره همدیگه میرن تا اینکه شاه میاد.شاه که میفهمه چه خبره میگن نگران نباشین فقط دور هم جممعتون کردم که باهم غذا بخوریم.

پو احساساتی میشه و میگه ددی اگه بریم شکار واست یه ببر میگیرم


باباش هم میگه اااااا؟! چه خوب احالا که اینطوره شاهزاده ها باید جلوی عالی رتبه ها باهم مسابقه هنرهای رزمی بدن

ملکه میکه این شوهر مارمولک من اگه ریگی به کفشش نبود میگفت شاهزاده ها با فرمانده مسابقه بدن نه باهم


پو میکه مامی نگران من نباش همچین پوز این جومانگرو به خاک بمالم که کیف کنی


دائه سو میگه قپی الکی نیا پاشو تمرینت رو بکن ابرومون رو نبری ملت بهمون بخندن

یوهوا به جومانگ میکه مادر این شاه خیلی هواتو داره ناامیدش نکن،


سو و سویونگ هم شرط میبیندن، سو یونگ میگه چون تو جومانگ رو دوست داری و دلت میخواد اون ببره پس من روی دائه سو شرط میبندم


دو تاشاهزاده در حال تمرین اند، دائه سو محافظش ناریو رو شکست میده و به پو میگه شما دوتا یه گروه بشین با من بجنگین، پو میگه از اون بالا نگاهمو ن میکنن ابروی من میره، دائه سومیگه بیخیال گروه بشین!


نخست وزیرو فرمانده از مهارت های دائه سو تعریف میکنن ، جومانگ هم تکی در حال تمرینه که اویی میاد و باهاش مبارزه میکنه


موپالمو شمشیری رو به جومانگ میده که میگه با روحم اینو درست کردم


خواهر یونتابال هم برای عذر خواهی از موپالمو میخواد باهاش یه چیزی بخوره(فکر کنم فهمیده که موپالمو مجرده!)


نامه دائه سو به سو میرسه که درش از اونا دعوت شده به مسابقه برن


روز مسابقه سو به دائه میگه ترا خدا مواظبت خودت باش یه وقتی زخمی نشی!


پو سر راه جومانگ رو میبینه و بهش میگه انگار تو هم اومدی؟ جومانگ میگه بله میخوام از برادر بزرگترم که شما باشی چیز یاد بگیرم ، نمیدونی پو چه کیفی میکنه که اینو میشنوه


مسابقه شروع میشه، دائه سو تمام تیرها رو به هدف میزنه ، پو فقط یکی رو خراب میکنه ،


نوبت جومانگ که میشه اول یه بار کمان خالی رو میکشه تا اندازه و جهت رو به دست بیاره


و بعد خودش چشمهاش رو میبنده و با سرعت تیر میندازه،


چشم هم در میاد، همه رو به خال میزنه




همون موقع شاه به یاد هائه موسو میفته و نخست وزیر یادش میاد کاهن بهش گفت این پسر شاه نیست پسر هائه موسو هست!


خلاصه ، داداش ملکه که میبینه اوضاع خرابه میپره وسط و میگه ، حضرت همایونی ، از اونجایی که دائسو شمشیر بازیش خیلی خوبه بذار جومانگ با پومسابقه بده و برنده با دائه سو بجنگه!


پو با جومانگ مسابقه میده که نقش زمین میشه


دوباره داداش ملکه میبینه اوضاع خیطه میپره وسط و میگه مبارزه بعدی بعد از ناهار باشه

جان من به قیافه پو نگاه کنین!


دائه سو میگه باز بی عرضه بازی در اوردی ؟چقدر گفتم تمرین کن؟ مادرش میگه تقصیر این نیست جومانگ خیلی حرفه ای شده!


سو میاد واسه تقویت روحیه و از جومانگ تعریف میکنه که خیلی عالی شدی و اینا...


مبارزه بین جومانگ و دائه سو انجام میشه...بزن و بخور و بگیرو ببند که یه دفعه وسط کار شاه میگه دیگه بسه


دائه سو میگه من هنوز تمام انرژی ام تخلیه نشده شاه میکه نه بابایی دیگه بسه


دوباره جلسه مارمولک ها تشکیل میشه و ام الشر ،


ملکه میگه شاه نذاشت تو ادامه بدی چون میترسید جومانگ شکست بخوره ، اون فقط میخواست درباری ها قدرت جومانگ و توانایی هاش رو ببینن

فرمانده در جلسه وزیران از جومانگ تعریف میکنه


نخست وزیر عکس العمل وزیر ها رو برای دائه سو میگه و تایید میکنه که درباری ها از توانایی حومانگ تعجب کردن ولی توناراحت نباش نوبت تو هم میشه


یوهوا قربون صدقه جومانک میره ومیکه فکر نمیکردم انقدر خوب شده باشی ، در ضمن اونا میخوان کاهن روعوض کنن ، گرچه یومیول هم خیلی طرف تو نبود اما اگه اوریونگ کاهن بزرگ بشه اوضاع بدتر میشه نمیدونم به یومیول کمک کنم یا نه؟!


دائه سو میاد خونه یونتابال و میگه من خیلی خفن ناراحتم بیا با هم یه مشروب کوچولو بخوریم!خلاصه بساط رو میچینن و ....


 

دائه سو میگه من احساس تهی بودن میکنم فقط تو میتنی این حس رو از بین ببری ؟ فکرکردی؟ سو هم میگه من زن تو نمیشم! من یه نفر دیگه رو میخوام(بگو حالا میمردی اینو نمیگفتی؟!) دائه سوهم سر ضرب میفهمه که جومانگه!! بهش میکه جومانگ رو میخوای؟ من نمیذارم تو مال منی


 

چه احساس مالکیت هم بهش دست میده!

همزمان با خارج شدن غم انگیز دائه سو از خونه یون ، جومانگ وارد میشه و دائه سو مثل مرده و شبح درحالیکه اشک تو چشمهاشه از کنا ر جومانگ رد میشه


دائه سو مرتب از اون چیزا میخوره و....


میره پیش شاه، به شاه میگه کمان شکسته و کسی غیر از جومانگ این کارو نکرده


شاه میگه تو مطمئنی واسه خاطر دشمنی این حرفو نمیزنی؟

دائه سو هم میگه جان عمم از روی دشمنی نیست واسه ممکلتمون گفتم

شاه هم به ظاهر اهمیت نمیده و میگه پاشو برو بیرون

دائه سو به نخست وزیر میکه که به شاه گفتم و عکس العملی نشون نداد


نخست وزیر هم میگه الان وقتش نبود نباید میگفتی

 

دائه سو میگه من باید قبل از جومانگ یه پلیتیک روسی بزنم

یه نامه واسه حاکم هیون تو میفرسته و میگه راز این شمشیرهای استیل رو به من بگو تا از داش جومانگم جلو بزنم...


فرماندار هم نماینده اش رو میفرسته و میگه قبوله به شرطی که دختر منو بگیری!


و کاهن ها پشت سر یومیول توطئه میکنن و فقط نوچه ا ش هست که مخالفت میکنه


شاهزاده پو که از دست جومانگ خیلی کفریه میگه من الان با یه حرکت ناشی از ای کیوی بالام ، پرستیژ از دست رفته ام رو برمیگردونم


میره سراغ دوچی و میگه چند نفر رو برام حاضر کن، به افراد هم میگه اینکاری که میخوام انجام بدین باید تو دل سیاهتون بمونه و به کسی نگین



دوباره برمیگرده سراغ دوچی و میگه حالم خرابه بگو بویونگ بیاد و دوچی هم میگه که جومانگ اومد و بردش


پو عصبانی میشه و میگه اصلا من میخوام هر چی و هرکی که به جومانگ مربوط میشه رو بکشم.

یاالا خونه بویونگ رو به من نشون بدین ، بویونگ هم که در حال هنر در کردن هست و شاهزاده از راه میرسه و میگه تو ا مشب باید ......


بویونگ میزندش کنار که شاهزاده عصبانی میشه و بویونگ رو میزنه


جومانگ وقتی میرسه که اویی بهش میگه اونا بویونگ رو دزدیدن!

 

 

 

http://www.img98.com/images/q6e53j27jthg0zl4327t.gif

http://www.img98.com/images/2q1oz8l3jj4ducbddd.gif
http://www.img98.com/images/shfooj3tidell87hz70.gif
http://www.img98.com/images/cxi7zmyd133jlbspfe1.gif
http://www.img98.com/images/5k5p2rqiljnjunoiygph.gif

طبقه بندی

نویسندگان


http://www.img98.com/images/2dm0cjzgwxnffohd21oh.gif

http://www.img98.com/images/p5encxjhgm65rfel8m2y.gif
http://www.img98.com/images/04gvakmwocse67kmxc4.gif
http://www.img98.com/images/2t7fpli13y4wuwi27ekv.gif
http://www.img98.com/images/diplxfzx8fkk63ps9m3.gif

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :