تبلیغات
افسانه جومونگ - خلاصه قسمت بیست و سوم

افسانه جومونگ

عكس های سوسانو در افسانه جومونگ عكسهای خشكل سوسانو در افسانه جومونگ عكسهای سریال افسانه جومونگ سانسور های افسانه جومونگ خلاصه قس



http://www.img98.com/images/3i3jnm09kvnhdm06c7.gif
http://www.img98.com/images/qcx7yi1d77poep3ht50i.gif
http://www.img98.com/images/5qf4xpttsfozpwvjkyh.gif


شنبه 16 خرداد 1388

خلاصه قسمت بیست و سوم

نویسنده: مسعود   طبقه بندی: خلاصه قسمت بیست و سوم جومونگ، 

کاهن دسته گل هایی که اب داده رو واسه جومانگ تعریف میکنه و میگه که چون من فکر میکردم پدرت باعث اسیب به بویو میشه ، ازشاه قبلی خواستم بهش خیانت کنه ، به این ترتیب پدرت شکست خورد و چشمهاش رو از دست داد و بعد هم جلوی جومانگ زانو میزنه عذر میخواد


جومانگ به یاد حرف های پدرش که درزندان بهش میکفت بهش خیانت کردن و در تله افتاد می افته و اشک از چشمهاش جاری میشه و روی کوه پدرش رو صدا میکنه



کاهن دسته گل هایی که اب داده رو واسه جومانگ تعریف میکنه و میگه که چون من فکر میکردم پدرت باعث اسیب به بویو میشه ، ازشاه قبلی خواستم بهش خیانت کنه ، به این ترتیب پدرت شکست خورد و چشمهاش رو از دست داد و بعد هم جلوی جومانگ زانو میزنه عذر میخواد


جومانگ به یاد حرف های پدرش که درزندان بهش میکفت بهش خیانت کردن و در تله افتاد می افته و اشک از چشمهاش جاری میشه و روی کوه پدرش رو صدا میکنه


صحنه های با هائه موسو بودن در ذهن جومانگ تداعی میشه



 


پو که از ذوق ؛مرده به داداشه میگه حالا که مسئله قبلی (کاهن یومیول) رو با هوشم حل کردم، نوبت اینه که از شر جومانگ خلاص بشیم و بفرستیمش بره


دائه سو میگه تو مطمئنی همه اینکارها رو برای من میکنی؟ پو میگه اره

جومانگ که خیلی ناراحته به ملاقات مادرش میاد و ازش میخواد براش بگه چرا با شاه ازدواج کرده ،یوهوا میگه قبلا هم گفتم که پدرت من رو که بعد از اسیر شدن قوم هابک میخواستن بکشن نجات داد، جومانگ میپرسه چرا قوم هابک رو کشتن؟ ومادرش میگه بعدا بهت میگم


 


جومانگ میره پیش شاه و اونم حسابی تعریفش رو میکنه و میگه اون روز روسفیدمون کردی، جومانگ از فرصت استفاده میکنه و میگه اسم من جومانگه و مهارت های تیراندازی ام به پدرم رفته، شاه هم روی خودش نمیذاره، جومانگ یاد حرفهای کاهن میفته که بهش میگفت اگرچه الان شاه باهات خوبه ولی اگه لازم بشه تو رو کنار میزنه ، ببین با پسرهاش که هائه موسو رو کشتن هیچکاری نکرد اما تو که پسر واقعی اش نیستی، جومانگ دست از پا درازتر از پیش شاه میره بیرون


جومانگ به خونه یون تابال برمیگرده که اون سه تا بهش میگن دوچی کارت داره، لشکر کشی میکنن خونه دوچی


اونم که در حال جگر خام خوردنه و به پرنس میگه اینای که میگم حرف من نیست و منم این وسط سودی ندارم


همین موقع شاهزاده پو میاد و میگه بذار خودم بگم،جومانگ یا از ولی عهد شدن انصراف بده یا همین الان برو حلوای بویونگ رو بپز، تو که پسر زن دوم بابای ما هستی و از قبل رسم بوده پسر بزرگ ولی عهد بشه

غضب رو تو چشمهای جومانگ ببینین!

حتی اوویی به جومانگ میگه ولش کن اگه بویونگ هم بفهمه که به خاطر اون از ولی عهد شدن انصراف بدی ناراحت میشه و سرش رو میزنه به این ور و اون ور


 


بویونگ هم وقتی میفهمه که جومانگ میخواد انصراف بده ناراحت میشه....فرداش پو در قصر جومانگ رو میبینه ، جومانگ میگه شرطت قبوله برو بویونگ روازاد کن ،پو هم میگه به بابایی نگی ها!


جومانگ در حضور همه به شاه میگه من انصراف دادم هر چی هم شاه میگه علت اصلی انصرافت چیه، جومانگ میگه فقط اینکه من لیاقت ندارم


پو داره با دمش گردو میشکنه و میگه به خاطر من این طور شد و هیچکس ما رو تحویل نمیگیره


ملکه و برادرش به دائه سو تبریک میگن و هیچکس ما رو تحویل نمیگیره

به یوهوا هم خبر میرسه که جومانگ انصراف داده

جومانگ بازم به شاه میگه که انصرافش علت خاصی نداشته...شاه میگه اگه از جانب دو تاشاهزاده تهدید شدی بهم بگو اما جومانگ باز هم دلیل قبلی رو میگه شاه میگه پاشو برو بیرون که نا امیدم کردی


یوهوا انقدر ناراحته که جومانگ تا از پیش شاه میاد بیرون ازش میپرسه علت انصرافت چیه

جومانگ میگه تو اول بگو چرا قوم هابک رو کشتن؟! و یو هوا براش توضیح میده .....


جومانگ میگه هائه موسو پدرم بود؟ یوهوا چاره ای جز تایید نداره و واسش تعریف میکنه



جومانگ عصبانی میشه و میگه من یه عمر با دروغ زندگی کردم؟! پدرم بیست سال تو زندان بود حتی نور رو نمیدید اما من اون موقع با دختر های قصر در حال بازی بودم..و حتی یه بار هم پدر صداش کردم

یوهوا از جومانگ میخواد راه پدرش رو ادامه بده


خبر انصراف جومانگ به یونتابال هم میرسه ، و شاخ همه در میاد


سو از اون سه تا میخواد تا علت انصراف جومانگ رو براش بگن، اونا هم براش میگن که به خاطر بویونگ این کارو کرد


بویونگ ازاد میشه ، و وقتی میفهمه که در قبال ازادی اون چه بلایی سر جومانگ اومده میره خونه یونتابال و جریان روبراش تعریف میکنن و اونم گریه میکنه


 


سو از دور میبیندش


پو برای سو تعریف میکنه که در قبال ازادی این دختره جومانگ از ولی عهد شدن کنار کشید ولی دائه سو میگه علتش این نیست


موپالمو در حال تست کردن شمشیر هاست که نگهبان خبر انصراف حومانگ رو بهش میده و اونم داد و بیدادی راه میندازه که بیا و بپرس


همون موقع پو احظارش میکنه و میگه یالا بگو ببینم چیز تازه ای فهمیدی یانه ، وقتی موپالمو میگه نه، شاهزاده میگه فکر میکنی من نمیدونم یه شمشیر محکم ساختی ولی فقط به جومانگ نشون دادی؟


شاه از یوهوا میخواد که علت انصراف جومانگ رو بگه ا ما اونم میگه من چیزی نمیدونم


کاهن ها جلسه میذارن که مردم هنوز به یومیول اعتقاد دارن و کاهن جدید رو قبول نکردن و ما باید یه چند تا اتفاق بد بوجود بیاریم تا اون از ذهن مردم بره، سوریونگ همون نوچه کاهن قبلی مخالقت میکنه و میره


 


ملکه به دیدن کاهن میاد و میگه عجب پا قدمی داشتی تو؟از وقتی اومدی همه چی به نفع ماتموم میشه


و بعد هم یه هدیه کوچک! به کاهن میده


خواهر یونتابال از برادرش میخواد حالا که جومانگ ولی عهد نیست بندازدش بیرون که یون میگه سو اونو دوست داره


بویونگ از جومانگ عذرخواهی میکنه و میگه من سد راهت شدم اما جومانگ میگه دلیل انصراف من تو نبودی!


اویی به بویونگ میگه من غلامت میشم و تو هم کلفت من شو برادر و خواهرت


رو هم سرپرستی میکنم، دو تافضول هم اضافه میشن و میگن اره بچه دار هم که بشین ما براتون بزرگش میکنیم و عروس اشک میریزه


شب سو میره پشت در اتاق جومانگ اما جرات نمیکنه وارد بشه ...


بویونگ یه نامه برای جومانگ میفرسته و میگه که من از اینجا میرم چون عاشقت بودم و تو به خاطر من از کارت کنار کشیدی، از ماری و هیوپ واوویی هم عذرمیخوام اما هر جا باشم برات دعا میکنم


 


اویی تمام شهر رو میگرده و بویونگ رو صدا میکنه


 


جومانگ میخواد وارد اتاق سو بشه که مادمازل اول ارایشش رو چک میکنه و بعد اجازه ورود میده


 


سو فکر میکنه جومانگ میخواد علت انصراف روبگه اما جومانگ حلقه ای که مادرش بهش داد


به سو میده و میگه من میخوام از بویو برم ولی یادم یادم باش

پو که از ذوق ؛مرده به داداشه میگه حالا که مسئله قبلی (کاهن یومیول) رو با هوشم حل کردم، نوبت اینه که از شر جومانگ خلاص بشیم و بفرستیمش بره


دائه سو میگه تو مطمئنی همه اینکارها رو برای من میکنی؟ پو میگه اره

جومانگ که خیلی ناراحته به ملاقات مادرش میاد و ازش میخواد براش بگه چرا با شاه ازدواج کرده ،یوهوا میگه قبلا هم گفتم که پدرت من رو که بعد از اسیر شدن قوم هابک میخواستن بکشن نجات داد، جومانگ میپرسه چرا قوم هابک رو کشتن؟ ومادرش میگه بعدا بهت میگم


 


جومانگ میره پیش شاه و اونم حسابی تعریفش رو میکنه و میگه اون روز روسفیدمون کردی، جومانگ از فرصت استفاده میکنه و میگه اسم من جومانگه و مهارت های تیراندازی ام به پدرم رفته، شاه هم روی خودش نمیذاره، جومانگ یاد حرفهای کاهن میفته که بهش میگفت اگرچه الان شاه باهات خوبه ولی اگه لازم بشه تو رو کنار میزنه ، ببین با پسرهاش که هائه موسو رو کشتن هیچکاری نکرد اما تو که پسر واقعی اش نیستی، جومانگ دست از پا درازتر از پیش شاه میره بیرون


جومانگ به خونه یون تابال برمیگرده که اون سه تا بهش میگن دوچی کارت داره، لشکر کشی میکنن خونه دوچی


اونم که در حال جگر خام خوردنه و به پرنس میگه اینای که میگم حرف من نیست و منم این وسط سودی ندارم


همین موقع شاهزاده پو میاد و میگه بذار خودم بگم،جومانگ یا از ولی عهد شدن انصراف بده یا همین الان برو حلوای بویونگ رو بپز، تو که پسر زن دوم بابای ما هستی و از قبل رسم بوده پسر بزرگ ولی عهد بشه

غضب رو تو چشمهای جومانگ ببینین!

حتی اوویی به جومانگ میگه ولش کن اگه بویونگ هم بفهمه که به خاطر اون از ولی عهد شدن انصراف بدی ناراحت میشه و سرش رو میزنه به این ور و اون ور


 


بویونگ هم وقتی میفهمه که جومانگ میخواد انصراف بده ناراحت میشه....فرداش پو در قصر جومانگ رو میبینه ، جومانگ میگه شرطت قبوله برو بویونگ روازاد کن ،پو هم میگه به بابایی نگی ها!


جومانگ در حضور همه به شاه میگه من انصراف دادم هر چی هم شاه میگه علت اصلی انصرافت چیه، جومانگ میگه فقط اینکه من لیاقت ندارم


پو داره با دمش گردو میشکنه و میگه به خاطر من این طور شد و هیچکس ما رو تحویل نمیگیره


ملکه و برادرش به دائه سو تبریک میگن و هیچکس ما رو تحویل نمیگیره

به یوهوا هم خبر میرسه که جومانگ انصراف داده

جومانگ بازم به شاه میگه که انصرافش علت خاصی نداشته...شاه میگه اگه از جانب دو تاشاهزاده تهدید شدی بهم بگو اما جومانگ باز هم دلیل قبلی رو میگه شاه میگه پاشو برو بیرون که نا امیدم کردی


یوهوا انقدر ناراحته که جومانگ تا از پیش شاه میاد بیرون ازش میپرسه علت انصرافت چیه

جومانگ میگه تو اول بگو چرا قوم هابک رو کشتن؟! و یو هوا براش توضیح میده .....


جومانگ میگه هائه موسو پدرم بود؟ یوهوا چاره ای جز تایید نداره و واسش تعریف میکنه



جومانگ عصبانی میشه و میگه من یه عمر با دروغ زندگی کردم؟! پدرم بیست سال تو زندان بود حتی نور رو نمیدید اما من اون موقع با دختر های قصر در حال بازی بودم..و حتی یه بار هم پدر صداش کردم

یوهوا از جومانگ میخواد راه پدرش رو ادامه بده


خبر انصراف جومانگ به یونتابال هم میرسه ، و شاخ همه در میاد


سو از اون سه تا میخواد تا علت انصراف جومانگ رو براش بگن، اونا هم براش میگن که به خاطر بویونگ این کارو کرد


بویونگ ازاد میشه ، و وقتی میفهمه که در قبال ازادی اون چه بلایی سر جومانگ اومده میره خونه یونتابال و جریان روبراش تعریف میکنن و اونم گریه میکنه


 


سو از دور میبیندش


پو برای سو تعریف میکنه که در قبال ازادی این دختره جومانگ از ولی عهد شدن کنار کشید ولی دائه سو میگه علتش این نیست


موپالمو در حال تست کردن شمشیر هاست که نگهبان خبر انصراف حومانگ رو بهش میده و اونم داد و بیدادی راه میندازه که بیا و بپرس


همون موقع پو احظارش میکنه و میگه یالا بگو ببینم چیز تازه ای فهمیدی یانه ، وقتی موپالمو میگه نه، شاهزاده میگه فکر میکنی من نمیدونم یه شمشیر محکم ساختی ولی فقط به جومانگ نشون دادی؟


شاه از یوهوا میخواد که علت انصراف جومانگ رو بگه ا ما اونم میگه من چیزی نمیدونم


کاهن ها جلسه میذارن که مردم هنوز به یومیول اعتقاد دارن و کاهن جدید رو قبول نکردن و ما باید یه چند تا اتفاق بد بوجود بیاریم تا اون از ذهن مردم بره، سوریونگ همون نوچه کاهن قبلی مخالقت میکنه و میره


 


ملکه به دیدن کاهن میاد و میگه عجب پا قدمی داشتی تو؟از وقتی اومدی همه چی به نفع ماتموم میشه


و بعد هم یه هدیه کوچک! به کاهن میده


خواهر یونتابال از برادرش میخواد حالا که جومانگ ولی عهد نیست بندازدش بیرون که یون میگه سو اونو دوست داره


بویونگ از جومانگ عذرخواهی میکنه و میگه من سد راهت شدم اما جومانگ میگه دلیل انصراف من تو نبودی!


اویی به بویونگ میگه من غلامت میشم و تو هم کلفت من شو برادر و خواهرت


رو هم سرپرستی میکنم، دو تافضول هم اضافه میشن و میگن اره بچه دار هم که بشین ما براتون بزرگش میکنیم و عروس اشک میریزه


شب سو میره پشت در اتاق جومانگ اما جرات نمیکنه وارد بشه ...


بویونگ یه نامه برای جومانگ میفرسته و میگه که من از اینجا میرم چون عاشقت بودم و تو به خاطر من از کارت کنار کشیدی، از ماری و هیوپ واوویی هم عذرمیخوام اما هر جا باشم برات دعا میکنم


 


اویی تمام شهر رو میگرده و بویونگ رو صدا میکنه


 


جومانگ میخواد وارد اتاق سو بشه که مادمازل اول ارایشش رو چک میکنه و بعد اجازه ورود میده


 


سو فکر میکنه جومانگ میخواد علت انصراف روبگه اما جومانگ حلقه ای که مادرش بهش داد


به سو میده و میگه من میخوام از بویو برم ولی یادم یادم باش

http://www.img98.com/images/q6e53j27jthg0zl4327t.gif

http://www.img98.com/images/2q1oz8l3jj4ducbddd.gif
http://www.img98.com/images/shfooj3tidell87hz70.gif
http://www.img98.com/images/cxi7zmyd133jlbspfe1.gif
http://www.img98.com/images/5k5p2rqiljnjunoiygph.gif

طبقه بندی

نویسندگان


http://www.img98.com/images/2dm0cjzgwxnffohd21oh.gif

http://www.img98.com/images/p5encxjhgm65rfel8m2y.gif
http://www.img98.com/images/04gvakmwocse67kmxc4.gif
http://www.img98.com/images/2t7fpli13y4wuwi27ekv.gif
http://www.img98.com/images/diplxfzx8fkk63ps9m3.gif

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :